تبليغاتX
"ستاره تنها"
ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته
 
 
 از های و هوی دنیا امشب دلم گرفته
 
 یک سینه غرق مستی دارد هوای باران
 
از این خراب رسوا امشب دلم گرفته
 
امشب خیال دارم تا صبح گریه کردن
 
شرمنده‌ام خدایا امشب دلم گرفته
 
خون دل شکسته بر دیدگان تشنه
 
  باید شود هویدا امشب دلم گرفته
 
 ساقی عجب صفایی دارد پیاله تو
 
پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته
 
 گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است
 
 فردا به چشم اما امشب دلم گرفته 
|+|نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 ساعت 22:55 توسط سعید |
کاش زندگی به حکم جبر روزگار ورق نمی خورد...
و بعد از رفتنت

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تو را با لهجه گلهای نیلوفری صدا کردم

تمام شب را برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس

 

تو را از بین گلهایی که در تنهاییم رویید . با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ آبی ترین تمنای دلم گفتی

:

دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

همین بود اخرین حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشمهایم را بر روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

نمی دانم چرا رفتی؟

نمی دانم چرا ! شاید خطا کردم

تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم تا کجا ! تا کی ! برای چه ؟

 

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه بارید

 

و بعد از رفتنت یک قلب رویایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشککی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر میداشت تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد

 

و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایش خیس باران بود

و بعد از رفتن تو انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت. کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دریاچه بغض کرد

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را عبور خود نخواهی برد

 

هنوز آشفته چشمان شیدای و زیبای توام

برگرد

 

برگرد

و ببین که سرنوشت انتظار من تنها چه خواهد شد

و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید

کسی از پشت پنجره آرام و زیبا گفت

:

تو هم در پاسخ بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید

 

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است

و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

میان بغضه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا ؟ شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

 

|+|نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388 ساعت 18:30 توسط سعید |
من پذیرفتم...
با پرواز روح به دوردست ها . در جایی اتراق خواهم داد خیال خود را
در جایی که کسی تنهاست و جسم نیازمند را به سوی آسمان
بی کران گسترده و دست های سبز و لطیف را به نیایش وا داشته.
ای تداعی کننده ی روز مبادا خواهم فهمید تو را در شب های صاف و پر ستاره ی کویر . تنها و به دور از ریا .
مونسی به سوی خود می خوانی و در آن حال صور خیال من همچو یک پرنده بال خواهد گشود به سوی فراخوان دور خلوت انتظار تو
در پی باران تا صبح روشن
کنار تو خواهم نشست...

 

لاورفا.ای ار



من پذيرفتم که عشق افسانه است

اين دل درد آشنا ديوانه است

ميروم از رفتن من شاد باش

از عذاب ديدنم آزاد باش

گرچه تو زودتر از من ميروي

آرزو دارم ولي عاشق شوي

 آرزو دارم بفهمي درد را
 
تلخي برخوردهاي سرد را

|+|نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388 ساعت 19:0 توسط سعید |

يك نفر سوخته جان است به دادش برسيد

خسته از هر دو جهان است به دادش برسيد

در فراق رخ مهتاب گرفتار شده است

اشكش از ديده روان است به دادش برسيد

گر چه پروانه شدن در دل آتش عشق است

ليك پروانه جوان است به دادش برسيد

 

غريب است دوست داشتن وعجيبت تر است دوست داشته شدن

وقتي مي دانيم كه كسي با دل و جان دوستمان دارد و نفس ها و صداها

و نگاه هايمان در روح وجانش ريشه دوانده به بازيش مي گيريم

هر چه او عاشق تر ما سر خوش تر ،هر چه او دل نازك تر ما بي رحم تر

تقصير از ما نيست تمامي قصه هاي عاشقانه اينگونه به گوشمان خوانده

شده اند

|+|نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388 ساعت 23:9 توسط سعید |
بوسه :

 

 

          « مرا به آغوشت راه بده ،می خواهم برای اولین با ر ببوسمت ، بیا

 

چشمانمان را ببندیم ، می خواهم وقتی لبهای معصوممان به هم گره میخورد و

 

هر دو از فرط لذت در آغوش یكدیگر نفس نفس میزنیم ، از لذت انتهایی

 

جسممان ، وجود نا محدود خداوند را با چشمانی بسته تصور كنیم،چشمانت را

 

باز كن ,  لبهایمان از گرمی شهوت خشك شده اما گونه هایمان از اشك خیس،

 

ما ساعتها ست كه در آغوش یكدیگر می گرییم . ای تنها هم آغوش من ،

 

بیا كه احساسم را برایت دست نخورده نگه داشته ام وجسمم را به لذت

 

بوسه ای نفروخته ام ، بیا كه میخواهم وقتی دستانت را به روی احساسم

 

می گذاری ، از فرط لذت ، قطره های اشك بر گونه هایت بدرخشد. میخواهم

 

با اشكهایت برتمام احساسم بوسه زنی ، میخواهم اشكهایت تمام روحم را

خیس كند .»

«اگه یه روز چشمات پر اشک شد و دنبال یه شونه گشتی که گریه کنی

 

صدام کن.

بهت قول نمی دم که ساکتت کنم.. .ولی قول می دم که پا  

به پات گریه کنم...»

|+|نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 ساعت 12:38 توسط سعید |
باور کن که دیگر باوری برای ماندن ندارم

خدایا من ، خسته از زخم‌های احساس هستم که تنها در مسیر جاده تاریکی در حال ایستادن حرکت می کنم.

خدیا دلم برایت تنگ است باور کن که دیگر باوری برای ماندن ندارم و پرواز برای اوج گرفتن را تنها از تو طلب می‌کنم

خدایا من لیقات بودن در این دنیا را ندارم و این زندگی شایسته‌ام نیست

خدایا برای پرواز بالهایی می‌خوام تا‌که مرا به سوی خواب ابدی هدایت کند

خدایا دل شکسته‌ام

دلشکسته از همه چیز و همه کس ...

خدایا در این هیاهوی تنهایی که پوچی با صدای دلنشینی هر روز فریادم می‌کند تنها به تو امید دارم که قبل از نابودی برای ابد مرا به خوابی شیرین مهمانم کنی.

خدایا وقتی که دل گرفته و غم دار است به چه می توان دل را خوش کرد ؟ نا امیدانه رو به سوی تو کرده ام تا دستم بگیری ای خدا . صدایم کن قبل از انکه به انتها برسم

به اندازه همه این سالها دلم گرفته

حرفهای دل غربت زده ام

چون ابری پر از باران است

چه مغرورانه اشک ریختیم چه مغرورانه سکوت کردیم چه مغرورانه التماس کردیم چه مغرورانه از هم گریختیم غرور هدیه شیطان بود و عشق هدیه خداوند هدیه شیطان را به هم تقدیم کردیم هدیه خداوند را از هم پنهان کردیم

هر کسی را طاقت بودن نیست . هرکسی را طاقت ماندن نیست.

 

 

خدایا کجاست پایان؟

 

 

|+|نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387 ساعت 7:10 توسط سعید |
در ارزوی رفتن
خدای مهربون

مهربون سلام

امروز اومدم حرفایی رو بهت بگم که خیلی وقته تو دلم مونده...خدای من نمیدونم

واقعا" 

نمیدونم تقاص کدامین گناه رو دارم پس میدم

هیچ امیدی برای ادامه ی زندگی ندارم

دلم از این دنیا و ادماش پره

چند ساله که دارم بدون هیچ امید  و ارزویی بدون هیچ دلخوشی میگذرونم.

تنها چیزی که تو این  مدت توی فکرم بوده مرگه

.اشکال نداره حتما" قسمت من این بود.

خدایا فقط  یه چیزی ازت میخوام

اونم اینه که آرزوم رو براورده کنی.دیگه خسته شدم.دیگه بریدم...

مگه یه انسان چقدر تحمل داره

بابا منم آدمم

یه آدم مثله بقیه اما.......

خدای عزیزم برای تو که جون  کسی رو گرفتن کاری نداره.منی که بزرگترین آرزوم اینه پس

چرا من و که اینقر التماست میکنم نمیبری  پیش خودت ؟؟

به خودت قسم راضیم.

همین یه ارزو رو دارم...

از کسایی که این متن و میخونن خواهش میکنم دعا کنن که ارزوم به حقیقت بپیونده

تا قبل از تمامی عزیزانم برم....

یه دعای کوچولو...!!! 

|+|نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387 ساعت 22:6 توسط سعید |
جشن تولد
ت . واو . لام .دال....

تولد

بعد از این همه ناامیدی و اتفاقات جورواجور امروز اومدم تا برای خودم و دل خودم بنویسم

امروز قراره از خاطره ی ۱۸ سال زندگی . از ۶۵۷۰ روز از ۱۵۷۶۸۰ ساعت از ۹۴۶۰۸۰۰ دقیقه و از ۵۶۷۶۴۸۰۰۰ ثانیه بودنم تو این دنیای خاکی بگم.از همون لحظه ی اول.از همون ثانیه ی اول.از همون گریه ی بلند و حرف زدن به زبون خودم.مثه خیلی از نوزادای دیگه.که میخواستم بگم درسته که من کوچیکم اما من و به خاطر کوچیک بودنم نادیده نگیرید.... فراموش نکنید....

۱۸ سال گذشت

 و من امروز در استانه ی ورود به نوزده سالگی قرار دارم.یه روز خاص و زیبای پائیزی...

پر از شور و نشاط و شوق بودن در کنار خانواده و تمام کسایی که برام مهمن.

و این احساس براستی خیلی زیباست.روز من ۲۵ مهر ماه

تا چند وقت قبل  فکر میکردم چی میشه این روز پایان شاعرانه ی من باشه مثه روزی که اغاز شد اما یادم اومد که نباید صدای خش خش برگای پاییزی زیر پام صدای خورد شدن خودم باشه  و من ....

وجود من مهمترین چیزه

خانوادم.دوستانم و ستاره ی تنها که دنیامه بزرگترین سرمایه هام  اما از این مهمتر سلامتی

من نا امید  و خسته بودم . از همه جا بریده بودم اما فهمیدم گذشته هر چی که بوده نباید فدای حال و اینده بشه

۲۵ مهر ماه برای من یه اغاز دوبارست

پس

تولدم مبارک

 

 

|+|نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 ساعت 9:19 توسط سعید |
اگر سهم من از اين همه ستاره فقط سوسوي غريبي است ، غمي نيست. همين انتظار رسيدن شب برايم كافيست

تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است...

تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است...

دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و عميق ترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرد !

درد هايي که کابوس شبها و حقيقت روزهايم شد٬ دوری از تو حسرتي عميق به قلبم آويخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهاي دردناک داغ ستم پوشاند

 دلتنگی براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش ٬ براي داشتنش داشتم.    

دلتنگي از مرزهايي که دورم کشيدند و مرا وادار کردند به دست خويش از کساني که دوستشان دارم کنده شوم .

در انسوي مرزها دوست داشتن گناه است ٬ حق من نيست ٬ به اتش گناهي که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند .

رنجي انچنان زندگي مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهاي مرا از پشت بسته است٬ آنچنان قدمهاي مرا زنجير کرده است که نفسهايم نيز از ميان زنجير ها به درد عبور مي کنند . . . 

دوست داشتن تو چنان تاوان سنگيني داشت که براي همه عمر بايد آنرا بپردازم ... و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم .            

همه عمر ٬ داغ تو بر پيشاني و دلم نشسته است و مرا می سوزاند .   

تو نمايش زندگي مرا چنان در هم پيچيدي که هرگز از آن بيرون نيايم. . . آنقدر دلتنگ دوريش هستم .. آنقدر دلتنگ سرنوشت خويشم .. آنقدر دل آزرده عشق تو هستم که همه هستيم را خوره بي کسي و تنهايي مي جود . . . 

 به او نگاه مي کنم ٬ به او که چون بهشت بر من مي پيچد و پروازم مي دهد .  

به او که لبهايش از اندوه من مي لرزند .       

به او که دستهاي نيرومندش ٬عشقي که سالها پيش اجازه اش را از من گرفتند جرعه جرعه به من مي نوشاند . . . . .        

به او که چشمهايش در عمق سياهي مي خندید و دنيايم را ستاره باران مي کرد.     

به او که باورش کردم و دل به او باختم

به او که دلم مي خواهد در آغوشش چشمهايم را بر هم بگذارم و هرگز ٬ هرگز ٬هرگز به روي دنيا بازشان نکنم .          

 به او که تکه اي از قلب مرا با خود خواهد برد       

به او که مرزهاي سرنوشت ٬ سالها پيش دوريش را از من رقم زده است. سراسر زندگيم را اندوهي پر کرده است که روزها و ماهها از اين سال به سال ديگر آنها را با خود مي کشم و ميدانم که زمان ٬ شايد زمان ٬ داغ مرا بهبود بخشد ولي هرگز فراموش نخواهم کرد که از پشت اين ديوار شيشه اي نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند .     

لبهايش لرزش لبهايم را نوشيد و دستانش ترس تنم را چيد و نفسهايش برگهاي رنگين خزان را به باران عاشقانه بهار سپرد .

 

|+|نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387 ساعت 18:22 توسط سعید |
کسی که به امید شانسی زنده است بدان که او سالها پیش مرده است

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است

میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود

 میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي !

تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد!

تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛

هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... !

 براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد

و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد

 تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!!

متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم

 از انتظار ...

از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم

|+|نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387 ساعت 19:32 توسط سعید |
امید دارویی است که شفا نمی دهد ، اما درد را قابل تحمل می کند
 

از دور چه زیباست امواج آبیه عشق اما دریغ و افسوس چون می رسی سراب است

 

 

خدایا چقدر این روزها تنها هستم

خدایا چقدر این روزها شکسته شده ام

خدایا این روز ها چقدر غمگین هستم

خدایام کجایی !!!

ای که جانم فدای تو ای بهترین ای هم کس تنهایی من

مگر نمی بینی چه غریب چه تنها افتاده ام در این آشفته بازار عروسکها

خدایا مگر نمی بینی مگر نمی بینی چه تنها شده ام

خدایم مگر اشکهای بی پایانم را نمی بینی

خدایم مگر زجه های بی پایانم را نمی شنوی

خدایم تو رو به آسمانهایت تو را به محمدت قسم می دهم لحظه ای نگاهم کن لحظه ای دل به نوشته هایم بسپار !!

چقدر خسته شده ام !!!

مگر با تو عهد نبستم اگر روزی خواستم نباشم اگر روزی خسته شدم از این آدمکها من را

هم آغوش خودت بکنی و من را با خود به ترانه های آبی ببری !!!

خدایم مگر قسمت ندادم ندادم اگر روزی ساقه هایم زیر پاهای غریبه ها شکست برایم ساقه و ریشه شوی ....

خدایم عزیزم این روز ها خیلی دلم گرفته خیلی خسته ام

تو رو به آسمانهایت قسم به فریادم برس !!!

 

 

هیچ کس ویرانیم را حس نکرد وسعت تنهاییم را حس نکرد در میان خنده های تلخ من گریه پنهانیم را حس نکرد در هجوم لحظه های بی کسی درد بی کس ماندنم را حس نکرد در تمام لحظه هایم هیچکس وسعت حیرانیم را حس نکرد آن که سامان غزلهایم از اوست بی سر و سامانیم را حس نکرد در تمام لحظه هایم هیچکس. خلوت افسانه ایم را حس نکرد

 

|+|نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387 ساعت 18:59 توسط سعید |

کاش آسمان ميدانست درد من چيست !

کاش ميدانست نياز من چيست!

کاش ميدانست به يک قطره باران نيز قانعم….

کاش آسمان ميدانست درد مني که همان کوير خشک و بي جانم چيست!

دلم مثل کوير از محبت و عشق خشک و بي جان است ،

 عاشقم ولي ، يک عاشق تنها!

يک عاشق بي کس ! عاشقي که معشوقش در کنارش نيست….

کاش دريا ميدانست کوير چيست!

راز درون دريا رويايي است محال براي همان کوير تنها!

دلم مثل کوير آرزوي ديدن دريا را دارد اما دريايي نيست تنها يک خواب است و بس!

کاش باران ميدانست معني انتظار چيست ….

مني که همان کوير تشنه و بي جانم سالهاست که انتظار يک قطره باران

را ميکشم اما افسوس که اين انتظار بيهوده است….

و اي کاش آسمان ميدانست درد دل اين کوير خسته و تشنه چيست!

|+|نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387 ساعت 12:6 توسط سعید |
کمک..
 

خنده بر هر درد بی درمان دواست

 

خدايا ...

اگه فراموشت كردم فراموشم نكن ...

اگه خطا رفتم ...

گناه كردم تو ببخش ..

كمكم كن تا بتونم درست برم ...

به من عقل دادي و توان دادي كه بتونم فكر كنم و تصميم بگيرم ..

اما زر و زيور دنيا چشم هام رو بست ...

دل به چيزهايي بستم كه فنا پذير هستن ...

اگر هم ميخواهم سعي كنم خوب و درست باشم نميگذارن ...

سنگ ميندازن جلو پاهاي آدم ....

خدايا تو ابدي هستي ..

تو هميشه هستي و هر وقت صدات كنيم جواب ميدي....

مثل بعضي از آدما تنهامون نميگذاري .....

ماها بي وفا هستين اما تو وفا داري ....

خدايا تنهام نگذار ...

راه درست رو به من و همه كسانيكه تورو دوست دارن نشون بده ....

خدايا بابت هر چيزي كه به من دادي ممنونتم و ميتونم فقط بگم ....

خدايا شكرت

 

|+|نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387 ساعت 10:50 توسط سعید |
زنی می رفت …

تصویر عاشقانه

 

زني مي رفت ، مردي او را ديد و دنبال او روان شد . زن پرسيد که چرا پس من مي آيي ؟ مرد گفت : برتو عاشق شده ام . زن گفت : برمن چه عاشق شده اي ، خواهر من از من خوبتر است و از پس من مي آيد ، برو و بر او عاشق شو . مرد از آنجا برگشت و زني بدصورت ديد ، بسيار ناخوش گرديد و باز نزد زن رفت و گفت : چرا دروغ گفتي ؟ زن گفت : تو راست نگفتي . اگر عاشق من بودي ، پيش ديگري چرا مي رفتي ؟ مرد شرمنده شد و رفت

پس این درس عبرتی بشه برای بعضی ها که ......

|+|نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 ساعت 17:51 توسط سعید |
لالالالا نخواب زندونه دنیا ......

لالالالا نــــــخواب ســـــودي نـــــداره       هـــــمون بــــهتر كه بـــــشماري ستـــــــاره

همون بهتر كه چـــــشمات وا بـــــمونه       كه مــــــاه غـــــصه ش نشه تنها بيــــــداره

لالالالا نــــــخواب بازم ســـفر رفـــت        نمــــــيدونم به كــــارون يا خزر رفـــــــت

فقــــط دردم ايـــــنه مثـــــــل هـــميشه        بـــــدون اطــــلاع و بـــــي خـبر رفـــــــت

لالالالا نــــــخواب ميدونـــه جنگــــــه        دست هر كـــــــي مــــي بيني يــه تفنگــــه

يـــــــه عــــمر دور چشماش گشتم اما        نفهــــميـدم كه اون چشــــما چــــه رنـگـــه

لالالالا نــــــخواب زنـدونـــه دنــــيـــا        ســـــر نــــاســـازگـــاري داره بــــا مــــــا

بشيـن بــازم دعــا كن واســه اون كــه       مــــــا رو ايـــــنجا گــــذاشت تنهاي تــنــها

لالالالا نـــــخــــــــواب اون راه دوره        خدا مــي دونه كــــه حـــالــش چــه جـوره

تـوي خلوت مي گم اينجا كـسي نيست        خداييــش كـــــه دلــــم خيـــلي صــــــبوره

لالالالا نـــــخواب تـيـره ست چراغـم        مـثـله آتــــش فــــشون ميــمونه داغـــــــــم

به جونه گــــلدونا كم غصه اي نيسـت        هـــزار شـــب شــد نيومد بــــاز ســراغــم

لالالالا نخـــواب خواب كه دوا نيست        دل ديــــونه داشتــن كـــه خـــطا نـيـســــت

ميگن دسـت از سرش بـردار، نـميشه        آخــه عــاشق شــدن كه دست ما نـيـســــت

لالالالا نخـــواب تـنـها مـــيمـــونـــــم        كـمـك كــــن قـــدر چــــشمـات رو بــدونـم

چـــــرا چـــشمات پـر خـشم عــزيزم؟       مـــگه مـــن مـــثل اون نـــــــامـــهربـونـم؟

لالالالا نــــخواب مــــاه و نــــگاه كن       مــــن اسفند و مــــيارم تــــــو دعــــا كـــن

بـــــگو بــرگرده پــيـش مـــا بـمـونــه       كـــتاب حـــافظ و بــــردار و وا كـــــــــــن

لالالالا نــــخواب ســـــرما تـــــو راهه       هـمـيـشه عـــــــمر خــوشبختي كــــــــــوتاهه

مـــيگن بــــا يــــه فرشته اونو ديــدن        دروغــــه جــــــون دريــــــا اشـتـبــــــــــاهه

لالالالا نــــخواب تلـــخه جــــدايــــي        كمـــــر خـــــــم مــــيشه زيــــر بي وفــايي

تو بـيـدار بـاش هـــمه تو خواب نازن        بـــراي كـــــــي بخونــم پــــس لالايــــــي؟

لالالالا نــــخواب تــــــنـهايـــي زرده        اگـــــــه طـــــــولاني شـــــه مـثـله يه درده

اگـــــه چـشـم انـتـظار باشي كه هيچي       دروغ مــــيگي بــــه دل كــــه بــر ميگرده

لالالالا نــــخواب اشــــكـــــــت زلاله       مـثـله بـــــارون پـــــاي نـــــــــــخل وصاله

من وتو هم شب و هـم قلب وكـشـتـيم       ولـي اون چـي؟ چـقـدر اون بــــــــــي خياله!

لالالالا نــــخواب دنـــــيـا خـسـيـســه       واســـــــه كــــم آدمـي خــــوب مـــي نويسه

يكي لبهاش تو خوابم غرق خنده ست        يكي پلكهاش تو خوابم خــيس خـــــــــيسه

لالالالا نــــخواب عــــــاشق يه سيبه        هـمـيـشـه سـرخ و تـــــــب دار و غــــريبه

تا اون بالاست رسيده ست اماتنهاست       پـايـيـن هـــم كــــه بـيـفـتـه بــــي نـصـيـبـه

لالالالا نــــخواب ايـــــنجا سيـــــاهي       پــــــر امـــــــا تـــو تــــنگ قـصـه مـاهـي

اوني كه مـاهـا رو بيـدار نگـه داشت       الهــــي خـواب بـــــــاشه حـــــالا الهـــــــي

لالالالا نــــخواب تا اون بـــــــخوابه       بـشـيـن ايـنـقـدر كــــــه تـا خـورشيـد بـتابه

زمـونــي كـــه يـقـيـن كـردم بيدار شد       بـــــخواب بـــا يـــــاد عـكـسي كه تو قابـه

لالالالا بــــخواب بـيـداره حــــــــــالا       ديـــــگه بـــــايد بــــخــوابي پــــــس لالالا

بـــــخواب ديگه تو مي توني بخوابي       بـبـيـن خــــــــورشيد اومــــد بـالاي بــــالا

لالالالا ايـــــنــــم بــــود ســــرنوشتم       ايــــن از امـــــروزم و اين از گـــذشـته ام

نمي خوابم تا تو بـرگـردي يــك روز       مـــنم خـواب رو واسـه اون روز گــذاشتم

|+|نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387 ساعت 22:0 توسط سعید |
تقاضا...
سلام سلامی به گرمی آغوش مادران تقدیم به تمام عزیزانی که قدم روی چشم ما میزارن

امیدوارم که لحظات خوبی رو در این وبلاگ سپری بکنند نظرات محترمشون برای ما ارسال

                            کنند و ما با استفاده از نظر شما کارامون بهتر شه

                               

            نظر یادتون نره   

 چنان مشتاقم ای دلبر

 

                          به دیدارت

 

                                             که گر روزی برآید از دلم آهی

 

                                                                           بسوزاند هفت دریا را....

 

 

|+|نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 15:48 توسط سعید |
می مو نم
|+|نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 ساعت 20:50 توسط سعید |
بیا تا با هم ....

بیا با هم بمونیم ما با هم میتونیم واسه گرمیه دلها

غم رو بسوزونیم  وقت سختی بدون یکی اون بالا

هست خدا باهات نباید چشمارو بست نا امیدی

رو از دل بندازش بیرون با اراده بکن خونه غم رو ویرون 

غصه رو بی خیال دست به دست هم بسازیم فردا رو

ما با هم می تونیم زنده کنیم عشق رو بکشیم غم ها رو

|+|نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 ساعت 20:48 توسط سعید |
بودن یا نبودن

بودنم را هیچ کس باور نداشت

هیچ کس کاری به کار من نداشت

بنویسید بعد مرگم روی سنگ

با خطوطی زیبا و قشنگ

او که خوابیده است در این گورستان سرد

بودنش را هیچ کس باور نکرد

|+|نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 ساعت 20:42 توسط سعید |

ازداغت برکتیبه دلم نقشی مانده برجای

           که هنوز  یادآورخاطرات با  توبودن است.

|+|نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 19:47 توسط سعید |
کاشکی.....
 

کاشکی ندونی وقتی که میرم

 کاشکی ندونی بی تو میمیرم

   مرگ قناری دیدن نداره

    گلی که خشکید چیدن نداره

       میرم از اینجا وقتی که خوابی

           من اهل خشکی تو اهل آبی

              این نامه از دختر کویره

                 وقتی میخونیش که خیلی دیره

                        میرم از اینجا با پای خسته

                            با چشمی گریون قلبی شکسته

                                    بغضی هنوزم مونده تو سینه

                                              دوری چه سخته قسمت همینه

|+|نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 19:21 توسط سعید |
یاییز زندگی...

كوچ عاشقانه تولحظه شكستن من

 

خلوت شبانه من تاهميشه ازتو روشن

 

ازغم نبودن توگريه كردم تو نديدي

 

هق هق تلخ صدامو تونبودي نشنيدي


زندگي بازي نيست.برگ پژمرده پاييزي نيست، زندگي بوته خشك كوير،

ريشه پوك درخت،خزه خيس قنات ياكلوخ لب جوي،

خس وخاشاك بيابانها نيست

زندگي زيستن است،حركت پيوسته رود.جوشش چشمه نورمحبت،موج سنگين دل درياها،

رويش سبز بهار،گل اميد نگاه عاشق وتپش قلب كبوتردرباران وبه ياد خدابودن درزندگي زيستن است

|+|نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 14:52 توسط سعید |
شب
 

 

 

يه شب بهم گفت اي مهربون

من مي مونم توهم بمون

گفتش بهم اي باوفا

يادت نره اين عهدمون...!!

حالا كجارفت اون بي وفا...!

|+|نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 13:31 توسط سعید |
فاصله
   فاصله بهانه است , حتی چشمانت دیگر دلتنگم نمی شوند اما من دورتر از افق , کنار ستاره ای تنها منتظرم . . . یقین دارم اگر دلت همراه شود دستانمان طعم به هم رسیدن را خواهند چشید . . . قسم ات می دهم به نسیمی که بوی گذشته های شاد را دارد به نشان بی نشانی تو : فاصله ها را بشکن

 

 

|+|نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 6:44 توسط سعید |
سلام به همه دوستای خوبم تو هر جای این کره  خاکی انشاالله در هر جا که هستین موفق و سلامت باشید اگه ما رو خجالت زده کردیید نظر، پیشنهاد، انتقاد یادتون نره
سلام شب بخیر من امشب تا صبح که هوا روشن روشن شد بیدار بودم وا یه آپ درست و حسابی انجام دادم حتما نظر بدین که ما هم به نوشته هامون امیدوار باشیم مرسی 
|+|نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 6:23 توسط سعید |
ساده نگیر
 ساده بیا دست منو بگیرو                                                  ساده نگیر این همه سادگی رو
ساده نگیر اگه هنوز می تونی                                            با این همه سادگیات بمونی
خسته نشو اگه تموم راهها                                                پیش تو و سادگیات خسته شن                          

|+|نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 5:31 توسط سعید |
عشق یعنی
عشق يعنـي: خواستـن اما نگفتـن عشق يعنـي: سوختـن اما ساختـن عشق يعنـي: طغيان دل ، اما لب فرو بستـن عشق يعنـي: با چشم سخن گفتـن و با حسرت سکوت کردن عشق يعنـي: راز، رازي که حتـي معشوق نيز نداند عشق يعنـي: خواستـن براي دوست ، زيستـن براي دوست ، بودن براي دوست ، مردن براي دوست ، بـي آنکه باشي و بـخواهي که باشـي عشق يعنـي: مناجات شبهاي تنهايـي ، وضو با قطرات اشک گرفتـن عشق يعنـي: روزي بـي صدا بار سفر بستـن و رفتـن عشق يعنـي: پرستش بدون چشمداشت ، نيايش بدون خواهش ، ستايش بـي صدا
|+|نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 5:21 توسط سعید |
زندگی


زندگی زد

                         آدم رقصید

آدم رقصید

                         زندگی عرق کرد

زندگی عرق کرد

                           آدم چایید

آدم چایید

                          زندگی تب کرد

زندگی تب کرد

                             آدم لرزید

آدم لرزید

                          زندگی ترک برداشت

زندگی ترک بر داشت ...

                            هیچ کس درد آدم رو نفهمید....!!


|+|نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 4:18 توسط سعید |
سرنوشت

 

سرنوشت
 

وقتي خدا بندگانش را آفريد با قلم نوك طلا روي پيشاني همه ي آن ها نوشت:

" قصه ي خوب سرنوشت "

اما وقتي نوبت من بيچاره رسيد قلم نوك طلا شكست و روي پيشوني من نوشت:

" تويي اسير سرنوشت "


|+|نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 3:33 توسط سعید |
باران...

ديگر زبان باران بند آمد

                و سياهي از نفس افتاد

باران حضورت را مي‌نوشت

                و صورت رفتن


نهايت هيچ آمدني از خودم نبود


               در سکوتي کاغذي

نفس‌ام خشکيد

               تا ضربان

به زانو درآيد و لحظه‌ي آخر

               در قلبم مچاله شود 

باران که ايستاد


               صورتم از صراحت رفتن ريخت

تلخي از زبانم بند نيامد

               و سياهي از چشم تو نرفت

  MYGOD.blogfa.com

|+|نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 21:26 توسط سعید |

آخرین نوشته ها
ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته
کاش زندگی به حکم جبر روزگار ورق نمی خورد...
من پذیرفتم...

بوسه :
باور کن که دیگر باوری برای ماندن ندارم
در ارزوی رفتن
جشن تولد
اگر سهم من از اين همه ستاره فقط سوسوي غريبي است ، غمي نيست. همين انتظار رسيدن شب برايم كافيست
کسی که به امید شانسی زنده است بدان که او سالها پیش مرده است
Powered By BLOGFA - Designed by قالب ساز